X
تبلیغات
قلب من کی سوخت نمیدانم

قلب من کی سوخت نمیدانم

برو....

سلام

داستان  من هنوز ادامه داره هاااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 6:27  توسط قلب سوخته 

قسمت مهم و سر نوشت ساز داستان من

سلام ببخشید انقدر دیر آپ کردم نوشتنش وقت میخواد که متاسفانه بنده ی حقیر ندارم شرمنده روی ماهتونم

اونجای داستان بودیم که من منتظر بودم تا به جایی از پارک که من اونجا بودم بیاد استرسم خیلی زیاد شده بود همینطور که پوست لبمو میکندم (کاریه که وقتی استرس میگیرم انجام میدم ) یکی از اون دور اومد همینجور که نگاش میکردم اومد نزدیکتر یخورده دقت کردم دیدم نیماس (همون پسره که با نیکو دوس بود) با خودم گفتم همینو فقط کم داشتم >نمیدونستم سلام کنم یا خودمو بزنم به اون راه که ندیدمش ولی اگه باهاش سلام علیک میکردم گیر میداد وایمیساد اونوقت اگه همزمان اشکان هم میرسید حسابی ابروم می رفت به هر حال فامیل بود . اما نمیتونستمم خودمو بزنم به اون را ه که مثلا ندیدمش چون از اون دور وقتی داشت میومد زل زده بودم بهش خلاصه نمیدونستم چیکار کنم ترجیح دادم خودمو بزنم به کوچه علی چپ که ندیدمش واسه همین نشستم روی یه صندلی سرمو کردم تو گوشیم تا رد شه همینجور که نشسته بودم صدای یه پسر اومد که گفت سلام منم با استرس سرمو بلند کردم دیدم نیماس دستشو دراز کرد به طرفم و دوباره گفت سلام منم هول شدم دس دادم و جواب سلامشو دادم گفت میشناسی که گفتم اره اقا نیما گفت خوبه پس هنوز منو یادته اما من نیما نیسم و بعدشم لبخند زد من از حرفش گیج شدم گفتم یعنی چی گفت من : اشکانم  

من یه لحضه انگار که حرفشو نفهمیده باشم پرسیدم چی؟؟؟؟؟ گفت من اشکانم همونی که ۳ ماهه داری باهاش حرف میزنی من تو یه حالتی بودم انگار که نمی تونستم حرفاشو بفهمم و انگار مثل یه چرخ گوشت شده بودم که نمیتونست گوشتو چرخ کنه اون لحضه تنها کاری که به ذهنم رسید انجام بدم ترک اون مکان بود سریع به سرعت معجزه اسایی کیفمو برداشتمو پاشودم اونم مثل برق گرفته ها از جاش پاشد و اومد دنبالم و هی میگفت به خدا نمیخواستم اینجوری شه وایسا واست توضیح بدم منم همین که این حرفارو میزد یاد حرفاش و حرکاتش میوفتادم و بیشتر عصبانی میشدم یهو برگشتم و به طرز بی سابقه ای وسط پارک عربده کشیدم گمشوووووووووو نمیخوام ببینمت اونم همونجور سرجاش میخکوب شد و من همچنان با دست و پایی لرزون که از عصبانیت ثانیه به ثانیه بدتر میشد میرفتم بالاخره با بدبختی و هرجور شده بود خودمو رسوندم خونه و رفتم تو اتاقمو زدم زیر گریه نزدیک نیم ساعتی داشتم گریه میکردم اما نمیدونستم برای چی ؟؟؟؟ یه خورده که اروم شدم همین داشتم با خودم کلنجار میرفتم که همه چیو فراموش کنم دیدم گوشیم زنگ میخوره نگا کردم دیدم نیماء دوباره عصبانیتم اوج گرفت و تماسو رد کردم و گوشیو خاموش کردم و همونجور که به سقف اتاق خیره شده بودم و فکر میکردم خوابم برد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 1:18  توسط قلب سوخته  | 

ادامه داستان

یک ماه دیگه هم از دوستی من و اشکان گذشت و اون هنوز به من پیشنهاد نداده بود همدیگرو ببینینم وقتی هم من بهش میگفتم یا میگفت وقت ندارم یا موضوع رو عوض میکرد .گفتم شاید بخاطر اخلاق تند و غرور بیخودم که اونم زیاد مایل نیست همدیگرو ببینیم و شایدم زیاد مایل نیست ادامه بدیم دوستیمونو . تو این مدت داشتم بهش علاقمند میشدم اما کاش نمیشدم ...

یه بار واسه اینکه بفهمم چقدر دوستیمون واسش ارزش داره گفتم دیگه نمیخوام باهات باشم و بهتره این رابطه تموم شه گوشیو قطع کردم زنگ میزد اس میداد که نکن اینکارو لا اقل دلیلشو بگو منم گفتم دلیلش اینه که اگگه واقعا مایل به ادامه ی این رابطه بودی میومدی همدیگرو میدیدم من 3 ماه دارم با تو حرف میزنم اما هنوز ندیدمت و نمیدونم اینی که داره باهام حرف میزننه کیه؟ چه شکلیه؟ گفت باشه تو فقط بهم نزن چند وقت دیگه کارامو ردیف میکنم همدیگرو ببینیم گفتم باشه

بعد از 14- 15 روز گفت فردا میتونی بیای بیرون خوب یادمه روز 5 شنبه بود گفتم اره گفت باشه پس، فردا ساعت 6 فلان جا. اونشب همش استرس داشتم آخه اولین بارم بود که میخواستم با یه پسر برم بیرون آخرای شب انقدر استرسم زیاد شد که خواستم قرارو کنسل کنم  ولی نمیشد....

خلاصه فردا شد و ساعت 5 حاضر شدم زنگ زدم آژانس رفتم سر قرار ساعت 5:20 رسیدم اونجا. خیلی زود رسیده بودم تا 6 یه خورده تو پارک قدم زدم تا اینکه گوشیم زنگ خورد ادرس جایی که من بودمو پرسید بعد گفت من الان میام پیشت ....

 قسمت مهم داستان میمونه واسه آپ بعدی

بای بای :-*

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 15:56  توسط قلب سوخته  | 

از این زندگی خالی منو ببر به اون سالی

که تو اسممو پرسیدیُ به روزی که منو دیدی

به پله های خاموشی که با من روبرو میشی

یه جور زل بزن انگاری نمیشه چشم برداری

منو ببر به دنیامو به اون دستا که میخوامو

به اون شبا که خندونم که تقدیر و نمیدونم

از این اشکی که میلرزه منو ببر به اون لحضه

به اون ترانه ی شادی که تو یاد من افتادی

به احساسی که درگیره به حرفی که نفس گیره

از این دنیا که بی ذوقه منو ببر به اونموقع 

از این دوری طولانی منو ببر به دورانی که

که هر لحضه تو اونجایی

زیر بارون تنهایی منو ببر به اون حالت همون حرفا همون ساعت

به اندوه غروبی که ُ به دلشوره ی خوبی که

تو چشمام خیره می مونی به من چیزی بفهمونی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 14:16  توسط قلب سوخته 

ادامه...

بعد از اون روز اخلاقم باهاش عوض شد خیلی باهاش بد رفتار میکردم یه روز ازم پرسید چرا اخلاقت عوض شده چیزی شده؟ منم گفتم نه بعد از کلی اصرار از اونو انکار از من گفتم: تو چرا تو این مدت که با هم بودیم یه دفعه هم نگفتی بیا ببینمت نکنه منتظری من بهت بگم خندید گفت ای بابا این که انقدر بد اخلاقی نداره من خیلی گرفتارم وقت ندارم که بیام بیرون ولی باشه تو اولین فرصت که وقتم ازاد شد بهت میگم بریم همدیگرو ببینیم گفت گرچه من تورو خیلی خوب دیدم  بعد که مکالمون قطع شد زنگ زدم سما بهش گفتم اشکان این حرفها رو زد گفت الانم باز مشکوک میزنه اما اگه نمیخوای باهاش به هم بزنی بمون تا ببینیم کی بهت میگه بیا بیرون خداحافظی که کردم با سما نشستم فکر کردم خیلی با خودم کلنجار رفتم که باهاش بهم بزنم اما یه چیزی انگار جلومو میگرفت حتی اس هم آماده کرده بودم که بهش بدم و این رابطه رو تموم کنم اما واسش نفرستادم.

چند وقت بعد رفتیم خونه نیکو اینا تا رسیدم ازش پرسیدم با پسره چیکار کردی ؟گفت هنوزم باهاشم خیلی هم همدیگرو دوست داریم پرسیدم دیدیش گفت :آرررررررررررررره تقریبا هر روز همدیگرو میبینیم با خودم گفتم خاک بر سرت کنن اگه به این بگم همدیگرو ندیدیم مسخرم میکنه واسه همین داستان خودمو اشکانو که واسش تعریف کردم دروغکی گفتم همدیگرو هم دیدیم وقتی درباره ی خودشو نیما حرف میزد قند تو دلم آب میشد رابطشون خیلی خوب و دوست داشتنی بود خیلی دوست داشتم رابطه ی منو اشکان هم اینجوری باشه اما یه اشکال بود این وسط اونم رفتار من بود که باعث میشد رابطه ی ما مثل دیگران نشه .

ادامه دارد...   

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 15:18  توسط قلب سوخته  | 

دلتنگی

  وصیت نامه زیبای حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. 

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.


به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!


ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.


عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.


بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.


کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!


مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.


روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.


دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!


کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.


شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.


گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.


در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.


از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:58  توسط قلب سوخته  | 

و بالاخره ادامه ی داستان...

سلام بچه ها اومدم ادامه داستانو بذارم:

اونجاش بودیم که من بعد از دو هفته بهش اس دادم تو  اسم هم فقط نوشتم "اره" بعد پرسید یعنی چی دوباره گفتم اره هرچی اس میداد میپرسید چی میگی من میگفتم "اره" تا اخر سر دوزاریش افتادگفت اهان بلاخره راه اومدی با ما گفتم نه من با امثال تو راه نمیام راهم همیشه از دیگران جداست بعد گفتش حواست هست خیلی ادمو قهوه ای میکنی گفتم ارررررررررره.خلاصهاون روز تا اخر شب اس دادیم حرف زدیم گفت کیه چند سالشه بچه کجاست چی کارست.اسمش اشکان بود ۲۳ سالش بود تهران بود ولی اصلیتا مال مشهد بودن و مامی ایناش مشهد زندگی میکردن خودشم اینجا اومده بود واسه دانشگاه که همون جا هم با فامیل ما که میگفت شماره منو از اون گرفته دوست شده هرچی اصرار کردم بگه کیه نگفت منم زیاد پاپیچش نشدم در کل پسر خوبی به نظرمیرسید خوش خنده و شوخ  بود صدای قشنگی هم داشت منم یه خورده از خودم تعریف کردم و اونروز تموم شد .فرداش صبح زود اس داده بود میدونی با قبول کردن پیشنهاد دوستیمون چقدر بهم لطف کردی ؟منم اس دادم گفتم اره میدونم . گفت خیلی پر رویی توووووووووووووویکی دو هفته از دوستیمون میگذشت واسه منی که تا اونموقع با هیچکس دوست نبودم خیلی هیجان انگیز بود و دوس داشتم این رابطه بیشتر از اینا ادامه داشته باشه . بعد از اینکه ۲ ماه از دوستیمون گذشت یه شب که داشتیم مثل هرشب با هم حرف میزدیم یهو ساکت شد بعدشم گفت :خیلی دوست دارم بعدشم گوشیو قطع کرد من تا ۱۰ مین همونجوری گوشی تو دستم بود تا اینکه اس داد گفت ببخشید گوشی رو قطع کردم ترسیدم بازم مثل همیشه قهوه ایم کنی اما دوباره از کارم پشیمون شدم چون گفتم احتمالا چون اونجوری قطع کرذم ناراحت شدی ببخشیددددددددددد خانوم گل. منم جوابشو ندادم انقدر زنگ زد و اس ام اس داد فکر کرده بود ناراحت شدم اما برعکس یه حس خوب داشتم حس اینکه یه قله رو فتح کرده باشم که تاحالا هیچکس نکرده فرداش خودم بهش زنگ زدم گفتم ببخشید دیشب خوابم برد و از این حرفا گفت داشتم دیوونه میشدم ترسیدم فکر کردم ناراحت شدی گفتم نه بابا انقدر ها هم چفت نیستم .همون روز دوستم سما اومده بود پیشم قضیه اشکانو واسش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد یه دونه زد تو سرم گفت این ۲ ماهی که باهاش دوست بودی یه بارم بهت نگفت بیا بیرون همدیگرو ببینیم گفتم امممممم خب نه گفت خاک بر سرت یارو سر کارت گذاشته و... منم با خودم فکر کردم گفتم راست میگه ها اگه این بابا قصدش اسکل کردن باشه چچچچچچی؟!!!!!! 

ادامه داردددددددددد

بای بای

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 2:19  توسط قلب سوخته  | 

چشم امیدم به توست...

و تمامی ایمانم به عشق

را با تو سنجیده ام.

من به معجزه ی رنگها ایمان دارم

من از افسون عشق آگاهم

من به رنگ عشق وقتی

مثال گلهای سرخ است

نگاه دوخته ام.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 1:44  توسط قلب سوخته  | 

تسلیت

درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس مي‌كند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه‌هاي شب خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردي مي‌گرييم كه از شمشير ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس مي‌كند. اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، «تنهايي» است كه ما آن را نمي‌شناسيم!

بايد اين درد را بشناسيم، ‌نه آن درد را كه علي (ع) درد شمشير را احساس نمي‌كند و ... ما درد علي (ع) را احساس نمي‌كنيم

""دکتر شریعتی""

التماس دعا

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 2:30  توسط قلب سوخته 

عاشق بابک رهنما ام میفهمییییییییییییییییییییییین؟girl_cray2.gifصدا و اجراش فوق العاده اسYatta

عشششششششششششق

خیلی ناز میخونه نه؟give_heart.gif

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 3:2  توسط قلب سوخته  |